سلام.
بعد از حدود سه ماه که ما در این وبلاگ رو تخته کردیم و اسبابامونو ورداشتیم بردیم میهن بلاگ ، هنوز یک عده دارن از طریق فید این وبلاگ ما رو دنبال می کنن. لذا از اون دسته از دوستانی که این نوشته رو از تو فید می خونن ، تقاضا داریم که یه توک پا بیان به این آدرس و فید جدید رو دریافت کنن:
آدرس وبلاگ جدید (لینک رو کپی نکنید، فقط روش کلیک کنید...) :
صدای اذان بلند می شود. چه قدر صدای زیبایی است؛ سبز و رویایی. کم کم طواف متوقف می شود و دور بیت الله ، ساکن می شود. پیش نماز هم آمده . فکر کنم شش سال پیش که آمده بودیم ، امام بین رکن حجر و رکن یمانی ، می ایستاد؛ ولی الان رفته است و بین مقام و بیت ایستاده.
نماز تمام می شود . جمعیت هنوز پراکنده نشده است . یک نفر می دود و خودش را از کنار حجر اسماعیل می رساند به حجرالاسود. من ، نا امید از لمس حجر ، می روم سمت حجر اسماعیل و ناودان. از آقای راشد شنیده ام اینجا 70 پیامبر دفن هستند. ما هنوز توی صف –اگر بشود گفت- هستیم . پیش نماز را با حفاظت از داخل محوطه ی حجر رد می کنند که برود آن طرف نماز میت را بخواند. خیلی مغرور است . سنش هم نباید زیاد بالا باشد. بین انبوه جمعیت نماز میت را می خوانیم؛ فقط 5 تا الله اکبرش را ما می گوییم. مانع برزنتی را بر می دارند و می توانیم برویم وارد شویم . من اول صف هستم . می روم زیر ناودان طلا و رها می شوم روی پرده ی سیاه خانه ی کعبه . دلم آرامشی می یابد بی همتا. دیگر سروصداهای اطرافم را نمی شنوم . یک پل مستقیم وصل کرده ام از قلبم به خدا. دعاهایم را کد شده می فرستم که فقط خودش بتواند بخواند. صدایم در نمی آید اما جوری دعا می کنم که هیچ وقت نکرده ام. چیز هایی می خواهم از او که هیچ وقت نخواسته ام. آقای راشد به ما گفته که باید در ازای دعا به خدا تعهد هم بدهیم. تعهد هایی می دهم که هیچ وقت نداده ام. هیچ وقت ... . آرزوی هیچ وقتی ، تعهد هیچ وقتی هم می خواهد دیگر.
رَبِّ إنَّکَ قُلتَ فِی کِتابِکَ أنَّ العِزَّۀَ لَکَ وَ لِرَسُولِکَ وَ لِلمُـؤمِنینَ؛ اَلّلهُمَّ فَاجعَلنی مِنَ المُؤمِنینَ. اَلّلهُمَّ إجعَلنی لَا أَخضَعَ لِأَحَدٍ غَیرَک.اَلّلهُمَّ قَوِّنی لِخِدمَۀِ عِبادِکَ. اَلّلهُمَّ إصطَنِعنی لِنَفسِکَ. اَلّلهُمَّ خَلِّصنی لِنَفسِکَ. اَلّلهُمَّ إجعَلنی عَلی تَقوَی مِنکَ حَتّی اُرزَقَ مِن حَیثُ لَا أَحتَسِبُ.
خدای من تو خودت در قرآنت گفتی که عزت از تو و پیامبرت و مومنان است؛ خدای من! من را هم بین مومنان به خودت قرار ده. خدای من! کاری کن که برای کسی جز تو کرنش نکنم. خدای من! به من نیرویی ده که به بندگانت خدمت کنم. خدای من! مرا برای خودت برگزین و مرا برای خودت پالایش کن. خدای من مرتبه ای از تقوا به من ده که از جایی که گمانش را نبرم ، روزی خورم.
یک دست از عقب به من می گوید که دیگر بس است! بلند می شوم و می روم عقب . حالا دیگر گوش هایم می شنود. یک جوان با شلوار لی و پیراهن آستین کوتاه آبی تکیه داده به حجر و با موبایلش دارد با ایران صحبت می کند. گوشی را می گیرد سمت کعبه از خانواده اش می خواهد دعا کنند! یک پیرمرد کاشانی هم از این فکر خوشش می آید و می خواهد به ایران زنگ بزند. گوشی اش را می گیرم و شماره و کد شهر را از او می پرسم. آشکارا هول کرده و هراسان جواب می دهد. می گویم:«خود شماره رو هم می گید ، حاج آقا؟». می فهمم موبایل است. کد شهر را پاک می کنم. تماس می گیرم و گوشی را می دهم به دستش. خودم نماز می خوانم و از محوطه ی حجر می روم بیرون.
برچسب ها: خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ،نماز مغرب ، صف جلو ، حجر الاسود ، حجر اسماعیل ، حاج آقای راشد یزدی ، ترم سوم ، انتخاب واحد ، ترمیم ، رزروی ، دعا با خدا ، اذان مسجد الحرام ، ...
نمی دانم برای چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم را همین جا می گذارم. واضح است: کفش ها را برده اند. اطراف را می گردم؛ چاره جویان. جوانکی سعودی آن طرف است و دارد صحبت می کند با یک نفر چاق تر که نشسته است روی یک صندلی پایه بلند. می روم طرف اش و قضیه را برایش توضیح می دهم. دستانش را به حالت تسلیم بالا می برد که یعنی به او مربوط نمی شود :«کفشا بردن؟ عندالله ... عندالله...» و انگشتانش را به سمت آسمان نشانه می رود. می گویم : «عندالله؟! عندالله؟! لعنه الله ... لعنه الله...!»
همین اطراف را می گردم. خوشبختانه ، جعبه ی عینکم که چند روز پیش گم کرده ام را پیدا می کنم. البته کاغذ نسخه اش را برده اند. قبل از سفر هشدار داده بودند که دزدی های اطلاعاتی در عربستان زیاد می شود. ما هم که جزو نخبگان هستیم. فکر می کنم ردم را از ایران داشته اند که شماره ی عینکم را بدانند و از بخت بد به مقصودشان رسیده اند!
از این به بعد خیلی ها را می بینم که کفش ندارند و پابرهنه دارند می روند به سمت اتوبوس ها یا تکیه داده اند به یک گوشه ، تا فرستاده شان برایشان از هتل کفش بیاورد.
پ.ن. دوست دارم یکی نصیحتم کند! مثلا به من بگوید مواظب باش ، اگر مکه رفتی وسایلت را کسی نبرد یا نمی دانم ، بگوید اگر خواستی انتخاب واحد کنی حواست باشد که درسی را اشتباهی ورنداری و از اینجور چیزها...!
پ.ن. امروز رفته بودم آزمایشگاه مرکزی. بچه های مسابقات کارگاهی آمده بودند برای برنامه نویسی و ... . بچه هایی که از استان برای رشته ی کامپیوتر انتخاب شده اند هر دوتا قائنی اند. انگار بچه های مدرسه ی ما اصلا همه چیز را رها کرده اند و چسبیده اند به کنکور. خدا به خیر بگذراند...
برچسب ها : خاطرات عمره ، سرقت وسایل در مکه ، دزد ، عربی ، جعبه ی عینک ، نمره ی عینک ، کنکور ، نصیحت ، انتخاب واحد ، ترم اول ، دانشگاه صنعتی شریف ، مهندسی برق ، الکترومغناطیس ، ریاضیات مهندسی ، آزمایشگاه جابربن حیان بیرجند ، مسابقات کارگاهی و آزمایشگاهی ، ویژوال بیسیک ، VB، Visual Basic، سیل پاکستان ، قرآن سوزی ، اشاعه ی فحشا! ، دلسوزی
ما طـمع در «واصنطعتُ» كـرده ايــم
مــا گـدايـي خـيـلـه از تـو كرده ايم
«رب خـلـصـنـا لـنـفـسـك» خــوانـده ايـم
با چني قلب كثيفه ، خيله اشتو كرده ايم!
پ.ن. مصراع هاي زوج ، بيرجندي خوانده شود! اشتو : شتاب ، عجله ؛ چني:چنين؛ خيله : خيلي
پ.ن. خاطرات عمره هنوز تموم نشده؛ منتظرش باشيد.
برچسب ها : شعر ، تلميح ، واصنعتك لنفسي ، موسي(ع) ، لهجه ي بيرجندي ، شعر گويشي ، راز و نياز با خدا ، قرآن سوزي ، آزادي عقيده ، آزادي بيان ، دموكراسي ، مبارزه با تروريسم ، تساهل ، تسامح مذهبي ، سكولاريسم ، مــرگ بـــر آمـــريـــــكـــا
مرد زيبايي كه مي بيني ، دلش ابريشم است
تـو دو شـانـه داري و انـدوه انـبـوه مـرا
فرش پانصد شانه ي تبريز هم باشد كم است
برچسب : ندارد
نمی دانم برای چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم را همین جا می گذارم. واضح است: کفش ها را برده اند. اطراف را می گردم؛ چاره جویان. جوانکی سعودی آن طرف است و دارد صحبت می کند با یک نفر چاق تر که نشسته است روی یک صندلی پایه بلند؛ مثلا دربان است. می روم طرف اش و قضیه را برایش توضیح می دهم. دستانش را به حالت تسلیم بالا می برد که یعنی به او مربوط نمی شود :«کفشا بردن؟ عندالله ... عندالله...» و انگشتانش را به سمت آسمان نشانه می رود. می گویم : «عندالله؟! عندالله؟! لعنه الله ... لعنه الله...!»
همین اطراف را می گردم. خوشبختانه ، جعبه ی عینکم که چند روز پیش گم کرده ام را پیدا می کنم. البته کاغذ نسخه اش را برده اند. قبل از سفر هشدار داده بودند که دزدی های اطلاعاتی در عربستان زیاد می شود. ما هم که جزو نخبگان هستیم. فکر می کنم ردم را از ایران داشته اند که شماره ی عینکم را بدانند و از بخت بد به مقصودشان رسیده اند!
از این به بعد خیلی ها را می بینم که کفش ندارند و پابرهنه دارند می روند به سمت اتوبوس ها یا تکیه داده اند به یک گوشه ، تا فرستاده شان برایشان از هتل کفش بیاورد.
* * *
تکیه داده ام به دیوار وضوخانه و منتظرم نوبتم بشود. یک نفر می آید و در همین حین که رد می شود به من برخورد می کند . معذرت خواهی می کند و کنار من می ایستد. قدر آهسته و کشدار می گویم : «لا بأس...» چون اکثرا تنها هستم و حرف نمی زنم ، صدایم گرفته و گفته ام واضح نیست. به نظر برایش عجیب جلوه می کند؛ همین طور که چانه اش را چروک انداخته و منجمد کرده ، سرش را تکان می دهد و مزمزه می کند :«لاباس ... لاباس...» می پرسد :«من ای بلد انت؟ مصر؟» ظاهرا در دائره المعارف لهجه های مختلف عربی در ذهنش، مصری ها اینطور تعارف می کرده اند. می گویم : «لا اخی... من ایران.» و سعی می کنم قسمت آخر را درست تر ادا کنم. وضویم را می گیرم و می روم.
برچسب ها: خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ، دزدی ، سرقت ، ... ، کفش ، مسجد الحرام ، لهجه ، عامیه ، فصحی ، دارجه ، وضوخانه ، شماره ی عینک ، اتوبوس ، دارالضیافه ملک فهد ، کوه ابوقبیس ، ابراج البیت ، بی اخلاقی ، هوای نفس.

